امشب باز هم برای تو می نویسم

برای تویی که نمی دانم از کدامین آسمان به زمین برهنه ی من هبوط کردی

برای تویی که چونان درختی سترگ، سردی مرا تحمل کردی

مرا رویاندی و مرا آسمان تا آسمان معنا بخشیدی

 

امشب باز هم برای تو می نویسم

برایی تویی که عاشقانه دوستت می داشتم، دارم.

برایی تویی که عارفانه عاشقت بودم، هستم.

برای تویی که دوستانه می پرستیدمت، می پرستم.

برای تویی که: آه به که می توان می گفت، همیشه و همه جا با منی و هیچ

 

امشب برای تو می نویسم

امشب که باز هم متولد می شوی، جوانه می زنی، رشد می کنی

امشب که آواز آغازهای خسته ی مرا می شنوی و مرا پایان می دهی

امشب... آری امشب... می خواهم برایت مرهمی باشم.، برایم همدمی باشی

فقط همین امشب را... بگذار تا جانی برایم مانده، ستاره ای باشم در آسمان چشمت

فقط همین امشب را... با آنکه می دانم هرگز مرا نخواهی خواست...

 

تولدت را تبریک خواهم گفت و دعایی از عشق، برای خوشبختیت خواهم سرود.

تولدت مبارک

 



+ نوشته شده در شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()

valedictory

valedictory

گاهی گمان نمی کنی و می شود... گاهی نمی شود که نمی شود...

اصلا نمی دونم که می دونم یا می دونم که نمی دونم... هیچی... چرا همه چیز یهو وارونه شد... اینجارو رو واسه تو ساختم... واسه تو هم می مونه... چی باید بگم نمی دونم... ولی امیدوارم که به مرد مورد علاقت، دکتر ، خوشگل و پولدار برسی... چیزایی که من نداشتم...

 

sad


من غمگینم. آیا هست نجات دهنده ای

 

  sad for all the time my embrace was empty of you
sad for being stubborn to be sad

sad for touching objects baring your presence
sad for not touching you...

sad for re adi ng your name everywhere i turn
sad for all the blue jackets other men should not have worn

sad for all my weak spots left to be weak
sad to open my eyes in the morning

sad for a cruel truth not even dreams can survive
sad without dreaming

sad of nothing to hope for
sad for still seing beautiful things worth for you to know

sad...
just what she is not



+ نوشته شده در یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

و مهمتر از همه...

 یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

اما تو یاد گرفته ای چطور فراموش کنی.

به راحتی...



+ نوشته شده در چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()

 

Cemetery:

 

تا حالا شده نیمه شب به قبرستون برین؟ اصلا جرأتش رو دارین؟ دارین؟ خوب برین. به من چه اگه یه سگ پاچتون رو گاز گرفت ها. دیشب رفتم قبرستون. 3 صبح. دلیلش به خودم ربط داره. رفتم کنار قبر بابازرگم خوابیدم و بهش گفتم منو ببره پیش خودش. بهش گفتم وقتی نمی تونم به کسی که دوستش دارم برسم، زندگی چه فایده داره. بهش گفتم خوش به حالش که تو عصری زندگی می کرده که دخترها به خاطر خوشگلی و پول یه نفر عاشقش  نمی شدن و حواسشون نمی رفت به اون. بهش گفتم مجبورم کاری کنم که از من متنفر بشه، که وقتی با عشقش ازدواج کرد، یه روز اسم منو به اشتباه جلوش صدا نزنه. داری می خونی؟ damn. می دونی کار مفید کردن هم از من بر نمی یاد. راز خودم رو گفتم، شاید تبرئه شم. ولی تبرئم نکن. من چی دارم می گم؟ pathetic

 

 

Exhaustion:

 

چقدر زود از همه چی خسته می شیم. چقدر زود از هم خسته می شیم. چرا وقتی زن داری، به زنت دل نمی بندی و باهاش اسطوره ی عشق رو نمی سازی؟ چرا وقتی شوهر داری، نمی شی لیلی دوران و واسش یه شیرین معرکه نمی شی؟ چرا بعد از یه مدت به یه زن دیگه یا یه مرد دیگه دل می بندین؟  coward

 

 

Imprecation:

 

اگه یه روز عاشق شدی، کاش منو نفرین نکنی

کاش که نگی اگه نبود، جوونی هام چه عالی بود...

دیم دام دارام رام... یه جایی می خوندم نان دشمنانتان آجر باد... دعا کن بمیرم بی دردسر، بی عشق. تو یکی رو پیدا کردی که دوستش داشته باشی و بری تو Face تصویرش رو هی ببینی. پس یه امیدی داری. ولی من چی؟!!!! یه پیرزنه یه بار بهم گفت جوون قربونت برم الهی... اینقده انار سبز شد رو لپهام...

 

 

Valedictory:

 

تو را بدرود می گویم، چونان زمستان بهار را و چونان ابر باران را و اشک چشم را.  سردت بود و گرمای مرا می خواستی و من فقط سردی را و فقط سردی را به تو دادم. خواستم زودتر عاشقی گرمت کند که بهتر درکت کند. تو را بدرود می گویم، تویی که.... می دونی چیه... حوصله ی نوشتنم ندارم. چرا آیا؟ یه ضرب المثل مریخی هست که می گه:

در ناامیدی بسی امید است -----  پایان کار زمین جنگ با مریخ است.

 

 

 



+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()

 

Nostalgic:

شده دلتون واسه کسی تنگ بشه، اینقدر که به هر چی نگاه کنین تصویر اونو ببینین. خوب فکر کنم اره که شده. منم دلم براش تنگ شده. دیشب نبود. بیدار بود که یه کم واسه مردم لالایی بخونه دردشون کم شه. چی می گن: medico.

 

 

Exquisite:

من واقعا آدم خوش سلیقه ای هستم. آخه تو این همه آدم، این آدم رو پیدا کردم. حتما می گین کدوم آدم؟ خوب همین آدم دیگه. چشماتون رو واکنین. این آدم. نمی بینین؟ راس راسکی دروغ نمی گین که؟ آهان یادم رفت. فرشته ها که دیدنی نیستن. شما چطور؟ خوش سلیقه هستین آیا؟ یا آیا immoral هستین؟

 

 

Korah Treasure:

اینقدر دوست داشتم که ثروتمند بودم. بعد با ثروتم هوارتا بادبادک می خریدم می بستم به هم، بعد سوارشون می شدم می رفتم هوا. هواپیما هم می شه خریدها، ولی اون موقع اگه پوتولف باشه که با مخ می یام رو زمین که. ولی خوب زمینم خوبه. آدم با مخ که رفت توش، سال بعدش سبز می شه. فکر کنم درخت کدو در بیاد. اینقده carrot دوست دارم.

 

You can find karma in your mind



+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()

 

Cheker love:

نمی دونم این اصطلاح از کجا در اومده، فقط می دونم یه نوع عشق پنهان وجود داره که اگه به صورت یه manifest در بیاد، می شه باهاش غوغا کرد. این یه حس غریبه، ولی خوب من از حالت شطرنجی دراومدم، عاشق یه... اصلا ولش کن...

 داشتم یه عمل فجیع انجام می دادم. یه چیزی مثل misinform.

 

 

Abash:  

تا حالا شده تو خیابان پاتون بپیچه یهو، بعد آدمهای اطرافتون یهو بخندن؟  امشب که داشتم می یومدم، پام پیچید. اینم وقتی بود که داشتم با خودم زمزمه می کردم، فکر کنم صدا هم تو گلوم پیچید و یه صدایی شبیه زوزه ی کلاغ اومد بیرون.

 آدمها چقدر می خندن ولی ها (jester ).

 

 

I wish for you, A True Benediction from your parent.



+ نوشته شده در یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()

 

 

For first yap...

این روزها حال و هوای خوبی ندارم... نمی دونم... یه چیزی شبیه فشار باد به درخت می مونه... خمش می کنه، ولی جونش در میاد تا بشکونتش... تا حالا دیدین یه درخت بادو بشکونه؟!!! نمی دونم... من دیدم ولی. اینقدر باحاله.

pollution in my mind...


یه چیزی شبیه lethal love: تا حالا اینقدر عاشق نشده بودم، یعنی شده بودم ولی نه تا این حد... کلی زندگی تو مخم جمع شده که فقط خاله ریزه با قاشق سحرآمیزش می تونه اونارو جمع و جور کنه...

 



+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط رها نظرات ()

ha tanha shab-nevesht ha.
ha eshgh


قالب وبلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشين بلاگ

هاست

دامين

طراحي سايت

شهر قالب وبلاگ